اون قدیما یه محله ای بودیم که شبیه فیلمای هالیوودی بود،  پر از هیجان! به همین واسطه کلی قصه به گوشمون میرسید. یه شب یا روز (مهمه؟) یکی از همسایه ها تعریف میکرد این محل سوپر هیروش اسمش تقیه 🙂 (*1).بعدش گفت: رفیق تقی  یه روز بهش زنگ میزنه میگه من گم شدم. تقی هم میپرسه کجا گم شدی؟ بنده خدا جواب میده نمیدونم.

* پ.ن یک : وقت مسواک زدن تصمیم بگیرید.

* پ . ن دو: میگفتن رفیقش هوش و حواس درست نداره ولی بدنش خوب کار میکنه :).

داشتم بهش میگفتم:

همیشه آدم نمیتونه برگرده، ولی وقتی برمیگرده بهترین کاریه که کرده.

* اسم یه دوست دور

وقتی داستانهای گذشته رو دسته بندی میکنم بر اساس بعضی خصوصیات اونهارو تو یه گروه قرار میدم. حدس میزنم همین باعث میشه که کمیت درد هر کدوم هر بار قابل تحمل تر بشه ولی جنس دردشون منحصر به فرد باقی بمونه. مادرم خیلی قبل ها یه چیزی با این مضمون میگفت که درخت پوستش با عمرش کلفت میشه و یاد میگیره بیشتر با طبیعت مدارا کنه.

دیلن توی راهش در جست و جوی «قدر و منزلت» به هر دری میزنه و از هرکسی میپرسه که کجا میتونه قدر و منزلت پیدا کنه، به کسی میرسه که ادعا میکنه یه تصویر ثبت شده از چیزی که دیلن دنبالش میگرده داره. دیلن هم خسته از جست و جو فقط میتونه بخنده به پیشنهادی که برای نشون دادن قدر و منزلت بهش میشه و فکر میکنه هرگز تصویری از چیزی که تا الان به دنبالش بوده ثبت نشده.

آدم های ساده دوست داشتنی ان. میشه راحت فهمیدشون. سئوال جواب نداده ای ندارن که بتونه نظریه «بیهودگی همه چیز رو زیر سئوال ببره». خیالت رو راحت میکنن و بهت اعتماد به نفس میدن. به سادگی لذت میبرن و بهت نشون میدن که چقدر راحت میشه لذت برد. دستورالعمل هاشون همه فهم و ساده است و خودشون هم توانایی اینو دارن که بهت به زبون ساده منتقل کنن.